باز ز خود بی خبرم کرده ای
از همه سرگشته ترم کرده ای
شعله به جان من درمانده زن
حال که شمع سحرم کرده ای
باز در خواب مرا می زنی
از چه چنین در به درم کرده ای ؟
تیر نگاهت به دل من نشست
لیک چرا خون جگرم کرده ای ؟
بال زدی رفتی از اینجا کنون
قمری بی بال و پرم کرده ای
هستی من را تو ربودی ز من
بی اثر بی اثرم کرده ای
شمع شدم اول این چند بیت
حال خودت شعله ورم کرده ای
. . .
چون است حال بستان ای باد نوبهاری
کز بلبلان بر آمد فریاد بیقراری

آهای تو که این همه دوری از من . . .
رفتی و از رفتن گل خار می ماند به جا
از من و دیوار و تو ٬ دیوار می ماند به جا
بعد تو از تو برای من فقط
خاطرات این دل غمخوار می ماند به جا
این دل من تا دو چشمت را بدید
همچو موری نا توان در تار می ماند به جا
بی حضور گرم تو ای نور چشمم ٬ یار دل
دیده بی سو ٬ کور و این دل ٬ زار می ماند به جا
کار من هر روز و شب وصف رخ زیبات بود
چون نباشی عاشقت بی کار می ماند به جا
اینک اینجا نیستی با ما ولی این را بدان
در دل عاشق همیشه خاطرات یار می ماند به جا
. . .

همه ناله های من با ، دل تو اثر ندارد
چه کنم ؟ درخت هستی به دلم ثمر ندارد
همه شاخه های آن خشک و تنی نحیف و خسته
نه شکوفه و نه غنچه ، نه گل و نه بر ندارد
تو به باغبان هستی خبری ز حال من ده
که بریدنم ز ریشه به خدا ضرر ندارد
تو چه باشی و نباشی ، دل من پر از وجودت
سر یاری از برای احد دگر ندارد
شب حسرت و ندامت ز ازل تا به ابد بود
که چنین شبی ز ذاتش خبر از سحر ندارد
دل من خانه ی غم شد ز غم نبودنت چون
غم دوری از تو دلبر هوس سفر ندارد
اگر از دلم بگیری خبری اگر چه مرده
خبر از مرده گرفتن که دگر ضرر ندارد
غلط است این که گویند که به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد ، دل تو خبر ندارد
. . .
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه ی غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته
. . .


ای هر زلال اشک تو میخانه ی دگر
هر قطره ای ز شرم تو پیمانه ی دگر
شرح نگاه های تو مکتوب نیست لیک
هر حالتی ز دیدنت افسانه ی دگر
ای با غمت توان بریدن ز خاک هست
هر دل که دیده تو را شده ویرانه ی دگر
قلب تو خانه ی من نیست دلبرا ولی
هر موی ، روی روی تو کاشانه ی دگر
دیوانه ایم ما که تو را دیده ایم روی
افسونگری مکن تو به بیگانه ی دگر
آیینه گر دمی بودش میزبان روی
هر نقطه ای از آن دو پریخانه ی دگر
ای وای آینه را مگذارید پیش روش
اکنون که دید،دو چشمش،دو دیوانه ی دگر . . .
از آن می که گرعکسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که چون ریزی اش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در خم چو گیرد قرار
برآرد خم آتش ز دل همچو نار
چشی گر از این باده کوکو زنی
شوی چون از او مست هوهو زنی . . .
. . . هوهو مارکوزه ی من . . .
به نام آن وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود . . .
----------------------------------------------------
دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
بیاور قطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هر چه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیا بند نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من
. . .


